لطفاً وارد شويد يا ثبت‌نام كنيد برای ثبت نام فقط 1 دقیقه زمان نیاز دارید !

فروشگاه آموزشی ورزشی
[-]
آخرین ارسال کاربران | شهریاریها
گفتاری از آيت‌الله العظمی بهجت(ره)در باره. آقائی و بزرگواری ائمه علیهم السلام
شروع کننده:Administrator آخرین ارسال توسط:Administrator پاسخ ها:0 همه چیز و همه جا - Wherever & Whatever مشاهده:3 زمان:امروز
علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا
شروع کننده:Administrator آخرین ارسال توسط:Administrator پاسخ ها:0 همه چیز و همه جا - Wherever & Whatever مشاهده:3 زمان:امروز
بزرگترين مرجع ايميل ماركتينگ ايران راه اندازي شد .
شروع کننده:ANPEMarketing آخرین ارسال توسط:ANPEMarketing پاسخ ها:0 نرم افزار شهردید شهریار مشاهده:7 زمان:۲۰ , ۱۲ , ۱۳۸۸
" ترین" های سال 88
شروع کننده:Ganjineh آخرین ارسال توسط:Ganjineh پاسخ ها:0 اخبار و رویدادها - News and Events مشاهده:13 زمان:۱۹ , ۱۲ , ۱۳۸۸
حلقه محاصره سوختی ایران تنگ تر شد
شروع کننده:Ganjineh آخرین ارسال توسط:Ganjineh پاسخ ها:0 اخبار و رویدادها - News and Events مشاهده:10 زمان:۱۹ , ۱۲ , ۱۳۸۸
هيچ وقت دقت كرده ايد چرا؟
شروع کننده:Ganjineh آخرین ارسال توسط:Ganjineh پاسخ ها:0 فرهنگ - Culture مشاهده:13 زمان:۱۹ , ۱۲ , ۱۳۸۸
خواستگاری در ایران بدون گواهینامه ازدواج ممنوع می شود...!
شروع کننده:Ganjineh آخرین ارسال توسط:Ganjineh پاسخ ها:0 اخبار و رویدادها - News and Events مشاهده:11 زمان:۱۹ , ۱۲ , ۱۳۸۸
مهر مادری حد و مرز ندارد!
شروع کننده:Ganjineh آخرین ارسال توسط:Ganjineh پاسخ ها:0 اخبار و رویدادها - News and Events مشاهده:8 زمان:۱۹ , ۱۲ , ۱۳۸۸
سلامتي چيست ؟
شروع کننده:دقيق آخرین ارسال توسط:دقيق پاسخ ها:1 مجله پزشکی - Magazine Medicine مشاهده:44 زمان:۱۹ , ۱۲ , ۱۳۸۸
طرح جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوارهای کشور - خوشه بندی
شروع کننده:admin آخرین ارسال توسط:jadval پاسخ ها:2 مسائل و مشکلات شهری شهرستان شهریار مشاهده:133 زمان:۱۷ , ۱۲ , ۱۳۸۸
Plugin By Hamed

ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان یک سرباز | Conscript
نویسنده پیام
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #1
داستان یک سرباز | Conscript
هر وقت وقت کردم چیزی اینجا بنویسیم....یا می نویسم..

آره جریان مزخرف سربازی...

علافی...اعصاب خورد کنی... فکر های جور وا جور..

نوشته های روی در و دیوار....

"" چون زود می گذره..غمی نیست.... و خیلی چیزهای دیگه...

یادم نمی ره اوایل که جوی سربازی گرفته بود من رو !نه اینکه عشق رفتن داشتم نه یعنی جریان جوری شده بود که همه انتظار رفتن به سربازی من رو می کشیدن خوب دلیلش هم آسون بود چه همه رفته بودند و به نوعی من مونده بودم
من هم رفتم آره رفتم بی خبر..!! روز اول اعزام که رفتم کرج اکثر با پدر یا مادرشون یا دوستاشون اومده بودند کسی تنها نبود ولی من بی خبر اومدم خونه فقط مادر می دونست.
نشستیم همه رو جا به جا کردن نزدیک به 300 نفر رو هم که من هم جزء اونها بودن گفتن فردا بردید کهریزک جادی قم تهران خودتون رو معرفی کنید اکثر خوشحال بودند من هم همین جور
فردا 8 صبح رفتم..دوسته وحید برادرم می گفت به اونجا می گن هتل و هزارتا حرف دیگه و خیلی حرف های دیگه که من خدایش هیچ کدوم رو باور نکردم آره دیگه تا وارد شدیم یه جا نشوندنمون دژبان اومد بالا سرمون و کمی بد و بی راه گفت...گفت که اگه تو محلتون لات بودی اینجا شوکولاتی هر چی داری بیرون از اینجا چال کن و بیا تو...
منه که یادم نمی یاد دلات بوده باشم و یا شر و یا هر کار دیگه ای که اونها می گفتند.فقط می دونستم اومدم آموزشی
ذهنیت من این بود که گفته بودند می رید اونجا تقسیم می کنند و لباس می دن می یان اما زهی خیال باطل..
تا ساعت 12 در حال تقسیم گروهانی بودیم.
خوب گفتم بعد از این جریان می فرستن خونه....گفتند نهار وآی خدای من انگاری دون مرغ...خورشت قیمه بود ما که ظرف نداشتیم کاسه اوردن دوستم دست کشید سیاهه سیاه گفت این که کثیف هست طرفی که ساعاتی بعد فهمیدم فرمانده مون هست گفت اینها تمیز هست.لب نزدم
لباس دادن اون هم با تهدید خوب لباس و یکسری وسایل دادن چرا کوله ندادن پس با چی این وسایل رو ببریم گفت بپوشید.پوشیدن همان و شروع شدن همان!3 روز وحشت ناک اونقدر لذیت کردن که نگو 3 روز مثل 3 سال گذشت ...نظامی بشین و بعدش نظام جمع کار کن...آب شور و غذایی که هیچ کی لب نمی زد.اکثرا دوستانی برای خودشون دستوپا کرده بودند ولی من......؟؟؟؟؟!!!
شب اول که صبح شد فقط دوست داشتم بیام خونه منی که می گفتم برم عین 2 ماه رو می مونم...آره
روز اول که تایم زدم میزون17 ساعت ما رو بالا پایین کردن بعدش گفتن این آسایشگاه هست برید بخوابید چندین بار بالا پایین کردن ما رو می رفتیم روی تخت یه دفعه می گفت بشمار 3 بیا پایین خیس آب شده بودیم بعدش که رفتم رو تخت پتو رو بکش رو سرت از ترس که چیزی نشه اصلا جون نخوردم یعنی هیچ کس جون نمی خورد
تا سرمون رو گذاشتم ساعت 4 صبح اومدن برپا زدن....لعنت به این سربازی.....لعنت
بعد از 3 روز وحشت ناک 3روز مرخصی دادن تا لباس ها رو درست کنیم و یک سری وسال بخریم و برگردیم.
اره شروع شد من سرباز بودم یعنی سرباز شده بودم..هی تو آموزشی کثیف
بازم خدا رو شکر هر هفته 5 شنبه ساعت4 مرخصی تا جمعه ساعت 2 بعدظهر اگه نگهبان نباشی..
تازه یه دوست پیدا کرده بودم هم تختی من مهدی اسمش بود بچه زبل و زرنگ...
بعدظهرها که ساعت5 از شامگاه بر می گشتیم کنار هم می خوابدیم روی زمین چون تا روز آخر حق خوابیدن رو تخت رو نداشتیم فقط برای خواب شد.ساعت 4 بیداری تا ساعت4 نیم آن کارد تخت و نظافت بعد صبحانه و بعد ورزش و بعد شروع داستان تمرین نظام جمع تا بوق شب..آره این سربازی هست
ناراحتی ها و اعصاب خورد کنی ها..تشنگی ها و خواب آلودگی ها آب شور من تا دو هفته لبم زخم بود..توی ذل آفتاب نهار بخور
وسط های آموزشی شدم مسئول کلاس گروهان ! یه کمی از ضرب پا گرفتن راحت شده بودیم من و مهدی
حالا می تونستیم که یواشکی بریم بوفه بستنی بخریم...چون حق بوفه رفتن رو نداشتیم و حتی تلویزیون نگاه کردن رو....
فقط میدونستم باید تا آخرش برم همین
اردوگاه هم رفتیم..چادر شماره 13 ما بودیم...چادر شماره 13 هیپیپ...حورا.....
دورانی که هنوز ادامه داره آره
یاده اون پیجشنبه ها که امید به من امید واری می داد
مهدی و آرش که می گفتند خوب شد که رفتی بالاخره تموم می شه
آرش هی گفت بری تو یگان راحت میشی...

یار همیشگی من ترانه داریوش..یعنی سرود آفرینش....در دو روز عمر خویش............می روم دل مردگی ها رو ز سر بیرون کنم گر فلک با من نباشد چراخ را وآرون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم
منه که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام.....
(آخرین تغییر در این ارسال: ۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۴۸ عصر توسط hamid2day.)
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۰۴:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #2
RE: داستان یک سرباز | Conscript
بالاخره بعد از 15 روز اومدم خونه....

تموم شد....

گفتیم تموم میشه چند روز مرخصی..دیدیم نه...

رفتیم سریگان بعد از مدتی که در بالا گفتم مرخصی دادن..از نوع تشویقی...

امین و صابر می گن بهترین جا افتادی....

خودم...هنوز هیچ نظری ندارم.....

کتاب کامیپوتر... فوتبال یعنی تمام.............؟؟؟!!

نیروی انتظامات...

ای بابا
شاید بره...

زیاد تو این جریانات نیستم
الان یه جوی راه انداختم

چند نفر راغب به کتاب خوندن شدن..یک نفر اینترنت می خواد یاد بگیره و یکی دیگه کامپیوتر رو....

تیم فوتبال یگان رو هم دادن دستم....
شاید بره...

زیاد تو این جریانات نیستم
الان یه جوی راه انداختم

چند نفر راغب به کتاب خوندن شدن..یک نفر اینترنت می خواد یاد بگیره و یکی دیگه کامپیوتر رو....

تیم فوتبال یگان رو هم دادن دستم....
(آخرین تغییر در این ارسال: ۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۳۵ عصر توسط hamid2day.)
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۳۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #3
RE: داستان یک سرباز | Conscript
شاید بره...

زیاد تو این جریانات نیستم
الان یه جوی راه انداختم

چند نفر راغب به کتاب خوندن شدن..یک نفر اینترنت می خواد یاد بگیره و یکی دیگه کامپیوتر رو....

تیم فوتبال یگان رو هم دادن دستم....
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #4
RE: داستان یک سرباز | Conscript
این رو هم بد نیست دوستان سرباز بخونند

http://www.moazzen.net/show-posts.asp?cid=758
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۳۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #5
RE: داستان یک سرباز | Conscript
من هم لینک باز دشم ما
این ببنید
ای بابا

http://www.2hamnafas.mihanblog.com/Cat/7.aspx
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۳۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #6
RE: داستان یک سرباز | Conscript
بالاخره امیرحسین هم رفت.
آخرین قدیمی امور اداری یگان...
با اینکه روزهای کمی پیشش بودم ولی عالی بود.
پایان دوره رفت که حالی به هولی...
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۳۹ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #7
RE: داستان یک سرباز | Conscript
سلام
دیروز یکی از دوستان دوتا لینک معرفی کرد

ببنید...

یگان 731

http://yegan_731_01.persianblog.ir

و

http://01-731.blogspot.com

مطالب جالبی نوشته
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۴۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #8
RE: داستان یک سرباز | Conscript
همون جایی هست که من خدمت می کنم

جالبه مهرنیوز گزارش تصویری داره

[تصویر: 257487_orig.jpg][/align]
[تصویر: 257486_orig.jpg]
[تصویر: 257490_orig.jpg]


جالبه تو عکس بالا نجفی و پوریا جبرائیلی قشنگ معلوم هستند.
(آخرین تغییر در این ارسال: ۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۴۸ عصر توسط hamid2day.)
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #9
RE: داستان یک سرباز | Conscript
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
hamid2day آفلاین
حمید سلیمانی
****

ارسال ها: 308
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۷
اعتبار: 0
شماره ارسال: #10
RE: داستان یک سرباز | Conscript
عکس های صبحگاه ما و یگان ما
[تصویر: 223941_orig.jpg]


[تصویر: 223928_orig.jpg]


[تصویر: 223936_orig.jpg]


[تصویر: 223925_orig.jpg]

[تصویر: 223929_orig.jpg]

[تصویر: 223933_orig.jpg]
۱۸ , ۹ , ۱۳۸۷ ۱۰:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
Information گفتاری از آيت‌الله العظمی بهجت(ره)در باره. آقائی و بزرگواری ائمه علیهم السلام Administrator 0 3 امروز ۰۴:۰۷ عصر
آخرین ارسال: Administrator
Exclamation علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا Administrator 0 3 امروز ۰۳:۵۱ عصر
آخرین ارسال: Administrator
  بلایی که دو زن خیابانی بر سر دیپلمات زیمبابوه ای در تهران آوردند hamid2day 0 40 ۱۱ , ۱۲ , ۱۳۸۸ ۰۳:۰۵ عصر
آخرین ارسال: hamid2day
  کدهای اعزام به خدمت سربازی در برگه سفید hamid2day 0 31 ۸ , ۱۲ , ۱۳۸۸ ۰۱:۰۳ عصر
آخرین ارسال: hamid2day
  عکس های دیدنی از یک خانم راننده اتوبوس زن در تهران hamid2day 1 51 ۵ , ۱۲ , ۱۳۸۸ ۰۳:۳۰ عصر
آخرین ارسال: hamid2day

پرش در انجمن:

زمان کنونی: ۲۲ , ۱۲ , ۱۳۸۸, ۰۸:۵۱ عصر

ارتباط - فروشگاه شهریاریها - آرشیو - پیوند RSS - بازگشت به بالا